اسماعيل بن محمد مستملى بخارى

934

شرح التعرف لمذهب التصوف ( فارسى )

اهل ظاهر بر دل عايشه بخشايند و اهل حقيقت به سر بينند كه بر دل مصطفى صلى الله عليه چه آمد . آن عايشه ظاهر بود عذر ظاهر آمد ؛ و آن مصطفى سر بود با حق عز و جلّ ميان وى و ميان حق بماند . و اگر حسن و حسين را گفت : انى احبهما ، برسيد به ايشان آنچه رسيد . و اگر مراد تنها محبت ايشان بودى با وى نگفتى تا چنان كه نديدى نشنيدى ، و لكن با وى بگفتند تا سبب گردد بريدن دل را از غير حق . پس نهاد حق عز و جلّ با اوليا اين است ، كه هر كجا دل ايشان ميل كند هم از آنجا بلا بيش آيد تا دل از همه بردارند و جز با حق عز و جلّ نيارامند . و از اينجا گفت ابو العباس بن عطا : من سكن الى شىء دون الحق كان بلاؤه فيه ؛ و به روايتى ديگر : كان هلاكه فيه . و هر دو قول درست است آنكه گفت : كان بلاؤه فيه . صفت كسى باشد كه حق تعالى داند كه چون جايى سكون گيرد [ 27 الف ] بر وى بلا گردانيم . بازگردد بلا بنمايد تا از بلا بگريزد به در بازآيد . و آنكه گفت : كان هلاكه فيه ، صفت كسى باشد كه حق تعالى داند كه به بلا باز نيايد ، هم آنجا بداردش تا محجوب بماند . اين ظاهر عافيت بيند اندر زير بلاى قطعيت ؛ و آن ظاهر بلا بيند اندر زير نعمت وصلت . بلا نعمت گردد و نعمت بلا گردد . آمديم به قصهء يعقوب عليه السلام . آن مقدار سكون دل وى به يوسف عليه السلام حق از وى نپسنديد كه فرزندان را بر بلاى وى گماشت از بهر سرى ، و آن آنست كه همچنان‌كه ورا ميل بود به محبت يوسف ، اعتماد بود به فرزندان ديگر به دفع محنت ، بلا از آنجا آورد كه اعتماد بود ، تا اعتماد دوست وى جز بر وى نماند . و بعضى چنين گفته‌اند : انما سلط عليه اولاده لعظم محله و شرف منزلته ، معنى اين سخن آن است كه هر كسى كه به دوست نزديك‌تر ، جفا از وى سخت‌تر . و بر دوستان سخت‌ترين بلا گمارند . چنان كه مصطفى گفت صلى الله عليه : انما يبتلى الرجل على قدر دينه فمن ثخن دينه ثخن بلاؤه و من رق دينه رق بلاؤه . و گروهى گفتند : سلط عليه الاقرب ليقطع قلبه عن الابعد . تا بينديشد كه نزديكان با من